دیگه انگار دلم نمی خواد با کسی حرف بزنه دیگه شاید سکوت رو به همه ی حرف های تکراری من ترجیح میده .
خدای خوبم می خوام فقط این رو بدونی که همیشه همه جا تنها امید من هستی .
مهربانم به جان دوست دارمت و عاشقانه می خواهمت .
دلم که می گیرد با تو حرف می زنم و این تنها چیزی است که دیگران نمی توانند مانعی برای آن باشند. درست مثل فکرم و دغدغه هایم که کسی نمی تواند از من بگیرد .
دل من باز گریست
قلب من باز ترک خورد و شکست
بازهم سفر بود و من
چشم مات من باز
لاشه رنجور زمان را
آرام آرام
با آواز
عروسک زرد خیالم
بدرقه کرد
ای مهربانم دیر بازیست می پندارم در دنیای بزرگ انسان های کوچک و رها شده در کهکشان عظمت هستی تو جایی برای ماندن ندارم و نمی توانند علی رغم دوست داشتنشان مرا با افکارم پذیرا باشند .
مهربانم در دهکده ی تنهایی خود سالهاست که به امید وصال تو سر کرده ام .
حال که روحم در کالبد ناچیز جانم به ستوه آمده است عاجزانه سر آمدن انتظار را می طلبم .
آمین

مردی از خانه فاطمه بیرون آمده است، تنها و بی کس ، با دست های خالی ، یک تنه به روزگار وحشت و ظلمت و آهن یورش برده است . جز مرگ سلاحی ندارد اما او فرزند خانواده ای است که "هنر خوب مردن" را در مکتب حیات خوب آموخته است .
در این جهان هیچکس نیست که همچون او بداند که :"چگونه باید مرد ؟"
آموزگار بزرگ "شهادت" اکنون برخواسته است تا به همه آنها که جهاد را تنها در "توانستن"می فهمند و به همه آنها که پیروزی بر خصم را تنها در "غلبه"می دانند، بیاموزد که :"شهادت" نه یک "باختن" که یک "انتخاب" است .
و حسین وارث آدم که به بنی آدم زیستن داد و وارث پیامبران بزرگ که به انسان، "چگونه باید زیست" را آموخت .
اکنون آمده است تا در این روزگار به فرزندان آدم "چگونه باید مرد" را بیاموزد .
*بخشی از کتاب "حسین وارث آدم ، دکتر علی شریعتی"
یک نفر جیغ زد
و
کابوس بیست و نهم خرداد را
مثل خودم
مرده به دنیا آورد
سه شنبه
29 خرداد
تیک تاک
ساعت 15:00
و
انفجار
و اینک دستانی بی رحم
فاتح از فتح صبح
شب را به اسارت کشیده است
ماهی کوچک رقصان در خاک
عطش را فریاد می زند
گویی ققنوسی دوباره متولد شده است
ناگهان گوش ها دیگر نشنید
قلبها یخ بست
و هیچ کس نفهمید که چرا ؟! دختر زیبا
هرگز فریاد نزد !!!
۸۶/4/۱۸
تنها سه تا چیز است
که هی دوست دارم
یک ،سنگ فرش خانه مان را
دو،تیر برق کوچه را در فصل زمستان
سه،عروسک زردم را
که دختری به نام شعرم بود و ...
او همه ی خاطرات قشنگم را
لای کفن های شعرهای کودکانه ام
برای همیشه دفن کرد
تقدیم به روزهای خوب گذشته
باد همه ی خاطره ها را از یک دفتر مشق چهل برگ به اینجا آورد
و صدای دخترک عشق در آن خاطره ها پیچید
وه ! چه شب سردی است که من توی خودم لرزیدم
باد چه بی رحمانه با خود همه ی خاطره ها را ...
می خواهم بگویم از روح خشکیده ای که نام شعر هایم را به غارت ربوده است .
جمعه بازار ذهنم مرا به هر سو می خواند چندی است که مات و مبهوت سوگوار تاراج گذشته ها ،تابوت آینده را با خود می کشم .
گویا زمان ایستاده و من با یاد گذشته هاله ای از جنس پلنگ صورتی یا چه می دانم از جنس نل دختری که سفر کرد به گورستان آرزوها در تلاش و تکاپو قرص و محکم سینه سپر کرده می ایستم و با مرگ گذشته های شیرینم به سوگ می نشینم.